جاودانگی

دوستی می گفت اگر فردا اتفاقی بیفتد ؟
گفتم : چه اتفاقی!!
گفت : چه میدانم ، سیلی ،زلزله ای بیاید ،بگذار حرفم را بزنم ! از ما نشانی نخواهد ماند جز این ورق پاره های پراکنده در کوشه کنارهای این دنیای بدون سرو ته ...
پس بگذارید بنویسم تا جاودانه بمانم । ؟
و شروع کرد به نوشتن ورق پاره هایی که یا گم شدن ، و یا فراموش شدن و هیچ کس آنها را نخواند جز من .

ببخشید شما آدرس موفقیت را بلدید!؟


خیال کنید هر کسی که من را می شناسد می گوید تو نمونه کاملی از موفقیت هستی ، و اگر خواستن مثالی در باب موفقیت برای بچه هایشان بزنند، آن طفلان معصوم را حواله می کنند به من و من نیز آرزویشان را برآورده کرده و زود به زود برای این طفلان کلاس های فشرده و تقویتی نصیحت در باب موفقیت می گذارم و ذره ای هم در کاری که به من محول شده است کوتاهی نمی کنم.
تا آنجایی که من می دانم این طفلان معصوم هم چندان دل خوشی از من و موفقیت های من ندارند و در تمام طول روز در سجود و رکوه هستن و برای نابودی من دعا می کنند!

حالا خیال کنید این انسان موفق تازگی ها موفق ترهم شده است و یک اتومبیل نچندان مدل بالا با هزار سگ دو زدن و تا بنا گوش در قرض قوطه ور شدن خریده است
حالا خیال کنید دقیقا وسط تابستان هستیم واین انسان موفق در پشت یک چراق قرمز یک ساعته که هیچ وقت سبز نمی شود گیر کرده است و شیشه را تا بیخ بالا کشیده است تا نشان دهد ماشینش از نوع کولر دار است و شش دنگ حواسش به اطراف است و عبور و مرور افراد که به او و ماشینش نگاه می کنند و در دلشان حسرت می خورند را نظاره میکند و به خودش و موفقیت هایش پی در پی افتخار می کند
حالا خیال کنید اتومبیلی آنچنانی با شیشه های دودی کنارش می ایستد راننده اش را نی تواند ببیند
بعد از مدتی طولانی راننده شیشه را پایین می کشد و دستش را تا آرنج بیرون می آورد جمیع هموطنان دهانشان باز است و فکشان به زمین خورده است با صدایی بلند به به و چهچه می کنند

بگذار بقیش را خودم بگویم :
حالاخیال کنید چراغ سبز می شود من شیشه اتومبیلم را با زور پایین می کشم و و سرم را از شیشه بیرون می آورم و داد میزنم : هی آقا هی آقا ...
نگاهم نمی کند باز داد می زنم : ببخشید آقا یک سوال داشتم
باز نگاهم نمی کند ، داد می زنم :ببخشید شما آدرس موفقیت را بلدید ...
سرش را یک مقدار می چرخواند به طرف من ، نیشخندی می زند و گازش را می گیرد و می رود
آنوقت من ماندم و این همه کوله بار موفقیت های پی در پی ...

شاید وقتی دیگر...

من الان اینجوریم شایدم اینجوریم
....
ولی آخرش اینجوری می شم !!! باور کنید

با شرح

در فلسفه چینی ( ینگ و یانگ ) نماد چرخش همه چیز هست ، چرخش زندگی ، روز و شب ، تاریکی و روشنی ، ... و هر چیز متضاد هم که یکی بدون دیگری بقا و زندگی ندارد. مانند خیرو شر که هر دو مکمل هم هستند و یکی بدون دیگری بقایی ندارد . در آخرین ترم از دانشگاه من به کشف جالبی در رابطه با دین اسلام رسیدم که میگوید : شر عدنی است و نیست ، یعنی اصلا بوجود نیامده است که بگوییم شر آفریده شده است .خیرات مولد شرات هستند و از دل شرات خیرات بوجود می آید . و این چرخه ادامه دارد تا آخر و هیچ گاه متوقف نمشود . و این یعنی همان فلسفه چینی !!!

کاش هیچ گاه نبودم

نمی دانم که چه شد که از آن کوچه تنگ و تاریک سر در آوردم.
هنوز هم هر چه فکر می کنم به یادم نمی آید آن کوچه نحس کجا بود، ولی می دانم هر کجا بود من آخرین کسی بودم که آن کوچه رادیدیم و از آن کوچه کذشتم . کوچه آنقدر تنگ بود ، که من با آن لاغریم نتوانم به راحتی از آن عبور کنم مثل بطری آبی بود که انگشت به راحتی توی در بطری گیر می کرد ولی خارج کردن انگشت از بطری به همان راحتی های وارد کردنش نبود.
گاهی شانه هایم لای دیوار هایش گیر می کرد . گاهی تصور می کردم ، دیوار به شکل دستهایی در آمده و شانه های مرا محکم نگه داشته است و من هر چه تقلا می کنم نمی توانم خودم را رها کنم . گاهی کوچه کشاد می شد ولی باز من به راحتی نمی توانستم از آن عبور کنم .
خسته بودم ، آخر کوچه بسته بود . از آن راهی که آمده بودم برگشتم ولی نه به جای اولم .
اینجا جایی دیگر است.
سالهاست روی سنگی می نشینم و ساعتها به این می اندیشم که من از کجا آمدم ، آن کوچه کجا بود ، و اینجا کجاست!
خسته ام !!
بعد از این همه سال حتی دیگر نمی خواهم به قبل از آن کوچه باز گردم ،
مادام با چوبی
روی شن های زیر پایم می نویسم
کاش هیچ گاه نبودم!!!

روزمرگی

واژه ها می گویند:

برای تو
با تمام وجود.

امید وارم ببینیش
یا نبینیش
یا یه راست بره سطل آشغال ؟!

واژه ها می گویند:

ما حاضریم به خاطر 4 چیز جونمون بدیم :

خدا

وطن

خانواده

رفیق ...؟


پس تنها نیستی...

چهار سکانس از زندگی من در آخر اسفند

نوشتن از آن کارهایی است که وقتی از حرف پر می شوی و گوشی برای گفتن آن پیدا نمی کنی یک قلم و یک کاغذ حتی اگر پشتش چرت و پرت نوشته شده باشد به درد می خورد .

سکانس اول:
شاخه کتاب خواران اتوبوسی ، این شاخه چندی است که به همت شهرداری تهران در اتوبوس ها اجرا می شود ( این خبر به سارا برسانید !) .
داشتم کتابی از آل احمد می خواندم . کتاب را بستم و به مردمی نگاه کردم که با حالی آرام به خیابان زل زده بودند و نمی دانم گذر عمر را تماشا می کردند یا آسفالت های خیابان را .
بعضی اوقات وقتی سوار بر اتوبوس از جایی به جای دیگر می روم و کاری ندارم برای انجام دادن جز زل زدن به خیابان بیرون پنجره اتوبوس و شمردن تعداد خیابان ها و درخت ها و ایستگاه ها ...
یک بار چندی از آسفالت های خیابان به همراه جمعی از درختان با هم متحد شدن و طی یک عملیات قافل گیر کننده سر من ریختن و تا جایی که می توانستند مرا زیر آسفالت ها و ریشه هایشان له کردن و تمام مدت از من بازخواست می کردند که از ما چه می خواهی که دائم در طی مسیر رفت و برگشت به ما زل زده ای و دست از سر ما بر نمی داری .از آن به بعد دیگر حتی زیرکی هم نگاهم به آسفالت ها و درختان نمی افتد آخر هنوز جای کتک های دفعه پیششان درد می کند .
سکانس دوم :
داشتم از بلوار کشاورز می گذشتم ظهر بود ، تنها بودم و با خودم می گفتم : من عاشق پیاده روی تنها در شبم آن هم شبهای زمستان وقتی همه پالتوها و کاپشن هایشان را تا جایی که توانسته اند بالا می کشند و تند تند راه می روند تا زودتر از شر این سرمای لعنتی خلاص شوند و به آغوش گرم یا سرد خانه پناه ببرند ( این قسمت داستان مربوط به افرادی است که دارای خانه هستند افراد بی خانمان ملاک انتخاب نمی باشد .)
بلوار کشاورز و خیابان هنر تهران بهترین مکان برای پیاده روی در شب برای من است اولی با درختان پارک لاله تو را بدرقه می کنند و دومی نرده های سبز
رنگ دانشگاه تهران ، وجه تشابه این دو خیابان با هم تنها سر رنگ سبز درختان و نرده های آنهاست .
هر گاه از این دو خیابان عبور می کنم تمام وجود م پر از شادی است دلم قنج می رود ، با اتمام خیابان و رسیدن به چهارراه و سینما بهمن تمام شادی و رویاهایم خراب می شود پاره می شود ، خورد می شود ، می خواهم گریه کنم ،
می خواهم برگردم و بدوم و این بار آهسته تر خیابان را طی کنم ولی نمی شود باید برسم هوا هم سرد است و من هم تنهاي تنهام !!!
سکانس سوم :
جشنواره امسال هم تمام شد . بد بود ، این می گویم چون واقعا بد بود ، ولی ماهی آنهم در آخرین سانس و آخرین فیلم من را نجات داد و شاید بهتر است بگویم لهستان جشنواره را نجات داد .
جشنواره امسال با جشنواره 2 سال پیش چند تا تفاوت داشت :
1- سارا نبود
2- آبمیوه و قهوه و چای می دادند
3- من تنها بودم ، تنهای تنها
4- دانشگاه نمی رفتم ، رفتم ، نرفتم
بین این 4 مورد آبمیوه هایش از همه بهتر بود ، 4 بسته مجانی لیپتون گرفتم ، دستمال کاغذی دزدیدم آن هم یک مشت ، 5 لیوان هم سن ایچ انبه خوردم ، جای سارا خالی بود .
سکانس آخر :
من عاشق باران و برفم ، از خدا خواستم امسال نوروز برف بیاد و میاد این مطمئنم ، اونوقت نمیدانم فرهاد اگر بود به جای گفتن :
در روزهای آخر اسفند در نیم روزی گرم( روشن ) وقتی بنفشه ها را با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبین جای می دهند . چه می گفت :
دوستم می گفت : بنفشه ها جوانه زدن سرما آمد و باعث شد بسوزند . لابد دیگر در روزهای آخر اسفند بنفشه هایی نیستند که با برگ و ریشه و پیوند و خاک در جعبه های کوچک چوبین بگذارند
نمی خواهم اسفند تمام شود همینجوری خوب است ، نوروز می تواند یک ماه دیگر بیاید ، به کسی که بر نمی خورد می خورد !؟

آه

حسرت خوردن هم کار جالبی است یکی از تفریح های ما انسان هاست این تازگی ها فهمیدم بعد از آنکه پست قبلی وبلاکم را بنویسم به آن پی بردم ،
!!حیف ما خیلی بودیم فردا قرار است هیچی از ما نماند هیچی هیچی
!!همین

در حسرت تنهایی

انسان گاهی اوقات در حسرت یک لحظه تنهایی ، فقط یک لحظه تنهایی ، در حسرت آن تنهایی و گوش دادن به گنجشکک اشی مشی و صدای زنگ در خانه !!! کیه ؟!
و دیگر تو تنها نسیتی.

Free counter and web stats